آنچه گذشت...

سلام بر همه

نمیدونید این چند وقته چه بلاهایی به سر من رفتگریه اصن یه وضی داشتمااااااااا، الانم که دارم این پستو مینویسم آنفولانزای شدید گرفتم و به زحمت چشمام بازهناراحت ولی خب دیگه نمیتونستم دوریتونو تحمل کنمماچ (مواظب باشید آنفولانزام بهتون سرایت نکنهنیشخند)

بذارید فقط یه قسمت کوچیک از یه روز مثلا چهارشنبه را براتون تعریف کنم که چقدر بدشانس بودم: آقا روز چهارشنبه ساعت کاری تمام شده بود و من دیگه داشتم آماده میشدم که برم خونه، اومدم از روی گوشیم ساعتو نگا کنم که دیدم به به گوشیم LCD ش روشن نمیشه و متاسفانه سوخته، انقدر اعصابم خراب شد که نمیدونستم چکار کنم آخه بهتون گفته بودم که دچار بحران مالی هم شده بودم و حالا تو این وضعیت اینو دیگه چکار میکردم، بعد گفتم بیخیال راهی خانه شدم در مسیر به اولین خودپردازی که رسیدم گفتم بذار یه شارژ بخرم (آخه بگو تو که گوشیت روشن نمیشه شارژ میخوای چکار؟؟؟متفکر) خلاصه همین که کارت وارد دستگاه شد خودپرداز محترم نامردی نکرد و از آنجایی که ظهر بود و موقع ناهار کارت مارو میل فرمودابرو دیگه کارد میزدی خونم در نمیومدنیشخند شانسم گفت که کارمندای محترم بانک هنوز نرفته بودن، تا پا گذاشتم تو بانک همگی گفتن تعطیلهخنثی گفتم آقا یه چیزی به این خودپردازتون بدید بخوره سر ظهری کارت منو خوردیول هه هه هه خندیدنعصبانیگفت کارت شناساییتو بده گفتم ندارم گفت برو فردا بیا دیدم کارم خیلی گیر میشه گفتم بابا کارت خودمه من تو همین اداره بوووووووووووق نزدیکتون کار میکنم یکیشون شناخت و کارتو دادنیشخند

پ.ن: این فقط 1 ساعت از یه روز بود بقیه ی بلاهایی که سرم اومد که بماند

پ.ن: به لطف خدا بحران مالی و بقیه بحرانا تا حدودی برطرف شدنلبخند فقط از لحاظ جسمانی وضعیتم خیطهآخ

پ.ن: دوستون دارم خیلی زیادماچ (وقتی سرما میخوری خیلی حال میده بقیه رو بوس کنینیشخند)

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فارغ

سلام مریم عزیز تلخی ها، آزمونی برای ایمان مایند.ایمانت همواره مستحکم باد امیدوارم هر چه زودتر بهبودی حاصل گردد ...

مهدی

[لبخند][شرمنده]سلام مریم جان ببخش که بی خبر رفتم هر چند فک کنم یه نظر برات نوشتم و گفتم که خیلی گرفتارم بخدا توی این چند روز حتی نتونستم بیام مغازه. بازم شرمنده و ممنون[گل] خدایی تو دوستام هیشکی به اندازه تو منو شرمنده نکرده ممنونم پستایی که گذاشتی رو هم سر فرصت میخونم و حتما نظر میدم[مغرور]

عادل

بهت حق میدم ولی هر چی فکر میکنم میبینم که از من بد شانس تر نبودی...من تو ای هفته کارم به جایی کشیده شد که با خدا هم قهر کرده بودم دو روز نمازمرو نخوندم...هه هه داشتم دیوونه میشدموی الان عقلم دوباره اومد سر جاش

چوب کبریت

مریمی کم پیداااااااااااااا نشو دلم برات تنگ میشه خووووووووووو:(((((((((((((

مهدی

سلام مریم همه این پستت یه طرف او پ.ن آخریت هم یه طرف[نیشخند] پ.ن: خیلی من بی حیا هستم[وحشتناک] پ.ن: بابا منظورم اونی که تو پرانتزه خو نبود[شرمنده] پ.ن: من با خودم درگیرم[ابرو] پ.ن خیلی خسته ام باید برم صبح هم خیلی کار دارم[خمیازه]

محمد

وووی آنفلانزا! گرفتم میدونم چه مکافاتیه ایشالا زودتر خوب شی [گل] امون از این بحرون مالی تا سر و کلش پیدا میشه رفیقش (بد شانسی) هم دعوت میکنه آخه طفلی تنهایی حوصلش سر میره! گوشی منم 3 روزه مرده هر چی تنفس مصنوعی دادیم فایده نداشت مرگ مغزی شده آره وقتی هم صدا آدم میگیره همش حرف میزنه[خنده]

سلام مریم عزیز به یاد دوستان عزیزی چون شما دلنوشته ای ساخته ام چشمانت را مهمانم کن [گل]

شتاو

ناگهان می آید ناگهان می رود اگه گفتی کیه؟؟؟؟[زبان]

پارسا (نیما)

سلام مریم جان قول داده بودی بیای ولی نیومدی که [ناراحت] چقد عوض شده ای تو . نه از اتاق فکرت خبری هست نه از شنبه هایت و نه از خنده هایت . چرا ؟؟؟[متفکر]

محمد

[قهقهه] دیگه کم پیدا نشیا