ماجراهای من

دلت را خانه ی ما کن

پول برق و آب و تلفنش با من نیشخند

 

پ.ن: اصن من با این همه استعداد حروم شدم نیشخند

پ.ن1: امروز یاد یه خاطره ای افتادم بذارید تا سرم خلوته واستون تعریف کنم: چند سال پیش بود یکی از دوستام چتی با یه پسره آشنا شده بود بعد از یه مدتی که تلفنی با هم حرف زدم قرار گذاشته بودن که همدیگه رو ببینن خلاصه این دوست من که دفعه ی اولش بود میخواست بره سر قرار کلی استرس داشت و به من گفت من خیلی میترسم تنها برم میترسم منو بدزده نیشخند (قیافه من بعد از شنیدن این حرف خیلی دیدنی بود جاتون خالی نیشخند) بعد گفت تو و محبوب که یکی دیگه از دوستامون بود هم بیاید و از دور و به صورت نامحسوس هوای منو داشته باشید مام فردین بازیمون گل کرد گفتیم باشع. خلاصه روز موعود فرا رسید البته فک کنم7/5 بود که ما رفتیم و نزدیک 8 بود که پسره اومد و متاسفانه دقیقا از همونجایی که ما وایساده بودیم رد شد ( پس اولین حدس ما از محل عبور اشتباه از آب در اومد نیشخند) خلاصه یه نیم ساعتی که ما دنبال اینا بودیم یهو دیدیم غیبشون زد یه چند دقیقه ای ما دنبال نامبرده ها گشتیم ولی انگار دو قطه آب شده بودن و در زمین فرو رفته بودن. (آهان راستی اینم بگم که من چند روز قبل از این ماجرا یه سویی شرت صورتی خیلی ناز خریده بودم و ازونجایی که عاشقش بودم کلی هم باهاش عکس گرفته بودم و همون روز هم پوشیده بودم ) خلاصه بعد از تلاشهای نافرجام برای یافتن مفقود شدگان ما به این نتیجه رسیدیم که تنها راه تماس گرفتنه خلاصه ما تماس گرفتیم و دوستم که نمیتونست بگه کجاست که یعنی تابلو نشه گفت به زودی میام خلاصه بعد از چند دقیقه دوستم اومد و به ما گفت خاک بر سرتون آبرومو بردید طرف فهمید شما دنبالمونید و ما همینطور دهانمان باز بود که ما که خیلی نامحسوس بودیم چطور آبروی شما را بردیم عاخه و دوستم تعریف کرد که زمانی که من بهش زنگ زده بودم دوستم یکی از عکسای منو با سویی شرت جدید برای اسمم گذاشته که وقتی من زنگ زدم اون عکس روی صفحه ی گوشی نقش بسته و پسره ابتدا با تعجب نگاه کرده و گفته این کیه و وقتی دوستم گفته که این دوستمه طرف گفته اینو که من همین چند لحظه پیش دیدم دوستاتو آوردی که چی بشه و ازین حرفا که تو به من اعتماد نداری و این چیزا و ما تا خود صبح به این موضوع خندیدیم. و اینگونه بود که یک سویی شرت زیبا باعث شد یک عشق زیبا نافرجام بمونه نیشخند

پ.ن2: خیلی طولانی شد وقتی شروع کردم به تایپ کردن فک نمیکردم انقد زیاد بشه نیشخند ببخشید دیگه زبان

/ 8 نظر / 6 بازدید
شتاو

ای جان! خیلی باحال بود بخدا مرسی مریمی که تفلدم یادت بود فداتشم[ماچ]

چوب كبريت

:)))))))))))))

ستایش

مامانم : افطار چی میخوری ؟ من : مدرسان شریف مامانم : چی ؟ من : مدرسان شریف مامانم : کجا ؟ من : مدرسان شریف بعد ۲ساعت میگم افطار چی درس میکنی مامان ؟ مامانم : بیست و نه دوتا شیش … .

ستایش

. آدم باید یک “تو” داشته باشه که هروقت از همه چی خسته و ناامید بود بهش بگه : مهم نیست که قشنگ نیستی ، قشنگ اینه که مهم نیستی بعد اونم قهر کنه پاشه بره پی کارش بابا جمع کنید کاسه کوزتونو اعصاب ندارم [خنده][ابرو]

چوب كبريت

تق تق همساده نيستين درو وا كنين!؟

محمد

کار خوبی کردید اگه دزد بود چی اصن حیف شد شماره بابا مامانش رو نداشتم