اینجا که رسیدی نکن احساس غریبی

نمیدونم شاید اینجا نوشتن یه کار اشتباهه. دیگه نمی نویسم که خونده بشم فقط می نویسم که راحت بشم که نفس بکشم. حالم یه حال بده یه حال عجیب. نه اینکه واقعا اوضاع بد باشه نه ولی یکم غریبه.

خب من هنوز در دوران عقدم. یعنی در واقع قرار بود شهریور ماه عروسی بگیریم حتی تا رزرو تالار و آرایشگاه و ... هم پیش رفتیم (هرچند من قبلش گفته بودم زوده برای این کارها) خلاصه سرتونو درد نیارم با یه چندبار صحبت با همسرم تصمیم گرفتیم که به جای هزینه کردن واسه عروسی و جهیزیه و کلی خرجای اضافی یه واحد آپارتمان نقلی بخریم که همین اول زندگی نیفتیم به اجاره دادن و اسباب کشی سالانه و ... (شایان ذکره که پدر همسرم یه طبقه از خونش را واسه ما گذاشته بود که یکسالی بشینیم تا یکم جلو بیفتیم ولی ازونجایی که حدود یک ساعت تا محل کارمون فاصله داشت قبول نکردیم. ) خلاصه الان یه واحد آپارتمان داریم که هنوز تحویلش نگرفتیم چون یکم ( یکم بیشتر از یکم) کار داره و ما فرصت داریم بقیه پولمونو جور کنیم و الان از این بابت خیلی خوشحالم هرچند از همین شروع زندگی رفتیم اساسی زیر بار قسط و قرض و ... 

خب تا اینجاش همه چی آرومه

نا آرومی از اونجایی شروع میشه که مادرم چند وقت یه بار حالش بد میشه و ما همش نگرانیم. هنوز مادرم حالش بهتر نشده بود که دوباره پدرم تصادف کرد (دفعه قبل تقریبا دو سال پیش بود که همین جا گفتم) و یه مدت آی سیو بود. دوران سختی را گذروندیم ولی الان یکم بهتره

از طرفی هم سر کار واقعا وظایف زیادی دارم که در مورد بعضیهاش واقعا تجربه ای ندارم و این آزارم میده

اصلا نمیدونم گفتن این حرفا واسه چیه ولی یه جور غریبی ام. انگار نیاز شدیدی به حرف زدن دارم. نیاز شدید به این دارم که زود حالم خوب بشه. خیلی زود.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱۱ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

وای خدا انقد ذوق زدم دوباره برگشتم که هی میخوام پست بذارم براتون. یکی نیست بهم بگه مگه مریض بودی نمیومدی این مدت نیشخند (نه مردونه هیچکی نبود بگه؟ نیشخند)

خب حالا بگذریم ازین حرفا 

اومدم بگم حلقه عقدمو گم کردم یعنی دیروز تا ظهر یادمه بودشاااا ولی امروز صبح که میخواستم بیام سرکار هرچی گشتم نبود. امروز همش تو فکرش بودم نگراندعا کنید پیدا بشه وگرنه هنوز خونه بخت نرفته باید برگردم نیشخند ناراحتنگران

صبح زنگ زدم به آقامون میگم اگه یه روزی حلقت گم بشه چیکار میکنی میخنده میگه خب یکی میخرم. میگم خب نمیشه که باید جفت باشن گفت خب میدم از روی حلقه تو یکی بسازن بعد منم سریع گفتم خب حلقتو قرض بده بدم برام یکی بسازن نیشخند یعنی یه همچین آدمی ام. اولش باورش نشد گم کردم. حالام که باورش شده یه ساعت یه بار زنگ میزنه میگه پیدا شد میگم آخه عزیزم من که سر کارم چطوری حلقه خودش میتونه خودشو برا من پیدا کنه بذار برم خونه بگردم  نیشخند یه همچین آدم پیگیریه هاا

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

تن تن : یه خبر خوب دارم و یه خبر بد . 
هادوک : خبر بد چیه ؟ 
تن تن : همش یه گلوله داریم … 
هادوک : و خبر خوب ؟ 
تن تن : هنوز یه گلوله داریم …

 

آخ که چقد دلم تنگ شده بود واسه اینجا، واسه شیطونیام و واسه همتون

خب قرار شد من بگم دارم چیکار میکنم

اول اینکه من در دوران عقد به سر میبرم (میدونم یه بار گفتم ولی دوباره میگم که دلتون بسوزه نیشخند) اگه نسوخت سوسک میشید نیشخند

دوم اینکه سر کار یه مسئولیت جدید بهم دادن اونم همین ماه آخر و کلی کار که من واقعا هیچی ازشون سر در نمی آرم و باید انجامشون بدم ناراحت و این از یه لحاظی خوبه و از یه لحاظی بد. خوب واسه موقعیت شغلیم که هم تثبیت میشه و هم درواقع یه جور ترفیعه و بد واسه اسنکه کلی طول میکشه که من بفهمم چی به چیه و کی به کیه (تازه اونم بعید میدونم من این چیزارو بفهمم نیشخند زبان)

حالا بذارید یه تجربه هایی هم در اختیارتون بذارم. بچه ها زندگی متاهلی کلی با رویاهامون فرق میکنه اینکه فک کنید حتما باید با کسی ازدواج کنید که قبلا دوسش داشتید یا اگه اون که رفته نیومد دیگه با کسی ازدواج نمیکنم و این حرفا همش تخیلاته ماست. وقتی آدم ازدواج میکنه تازه میفهمه چه خبره. من که تا حالا از انتخابم راضی بودم یعنی امیدوارم... 

اووووف  دارن صدام میکنن بعد میام بقیشو میگم نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٩ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام بر دوستان همیشه همراهم

وقت نشد که پاسخ نظراتتونو بدم ولی از اینکه به یادم بودید ممنونم.

فقط خواستم بگم در دوران عقد به سر میبرم و مدتهاست از فضاهای مجازی فاصله گرفتم ولی هنوز هم در خاطرم هستید (اووه چه متشخصانه حرف زدم چشمک ) هنوز باورم نشده منم به جمع متاهلین پیوستم نیشخند همین دیگه فقط خواستم که یه خبری از خودم بدم. کلی کار رو سرم ریخته که باید انجام بدم. 

مطمئن باشید این آخرین پستم نخواهد بود. برمیگردم یه روزی شاید خیلی دیر شاید خیلی زود.شاید روزی که هیچکس منتظرم نباشه. 

مهسا، شتاو، محمد (فال گردو)؛ محمد شموسی، نیما، اون یکی محمد، مهدی، بنی جون، علی و بقیه ی دوستای عزیز این دفعه نتونستم سری به وبلاگاتون بزنم ولی به یادتون بودم. 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

بدتر از اونایی که وقتی شوخی میکنی جدی میگیرن
اونایی هستن که وقتی جدی میگی شوخی میگیرن ! ابرو

 

پ.ن: خب از همین تریبون خواستم اعلام کنم که بنده درس خوندنو کنار گذاشتم. طاقتشو نداشتم بخدانیشخند

پ.ن2: میگم که هوا انقد دو نفرس یه وقت زشت نباشه من تنهایی میرم بیرون؟!!! نیشخند

پ.ن3: این روزا کارم زیاد شده بعد کارم که تموم میشه با دوستام میرم بیرون بعد هم میام خونه خسته و کوفتهنیشخند اصن تخصص من در زمینه ی اتلاف وقت بینظیره تا چند وقت دیگه فوق تخصصشم میگیرمعینک

پ.ن4: راستی یادم رفت بگم بالاخره من دیشب دست به آشپزی شدم و به خانواده ی گرامی یه حال اساسی دادم حیف که یادم رفت از این واقعه ی تاریخی که سالی یکبار اتفاق میفته عکس بگیرم از خود راضینیشخند اصن فک نکنید که املت درست کردما خنده

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۱ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

پ.ن: دقیقا وضعیت من امروز اینطوری بود گریه

پ.ن2: البته این نکته رو متذکر بشم که تا 2/5 سرکار بودم بعد چون 3/5 کلاس داشتم با خودم گفتم وقت نمیشه برم خونه و برگردم واسه همین شروع کردم قدم زدن حدود یکساعت بعد رفتم کلاس بعد از کلاس یکم خرید داشتم و تا حدود 6/5 بیرون بودم بعد اومدم خونه ناهار !!! خوردم بعدش از خستگی چشمام باز نمیشد ولی ازونجایی که آدم مصممی هستم گفتم باید درس بخونی و 2 خط بیشتر نخونده بودم که از هوش رفتم نیشخند پس تصمیم گرفتم که امشب بیخیال درس خوندم بشم و یه سری به اینجا بزنم

پ.ن3: میدونم که شما هم به آینده ی من امید دارید نیشخند

پ.ن4: یکی یه چی بگه حوصلمون سر رفته خووووو

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

این کمبود داماد فقط مختص آدمها نیست

توی دریا با این همه عروس دریایی

اونوقت دریغ از یه دوماد دریایینیشخند

 

پ.ن: بالاخره پیمانی شدم نیشخند

پ.ن2: بالاخره تصمیم گرفتم درس بخونم هرچند دوماه بیشتر نمونده ولی خب باید این دوماه تلاش کنم دیگه زبان

پ.ن3: بالاخره تصمیم گرفتم یه چیزاییو که باعث ناراحتیم میشه بریزم دور حتی یاد چیزایی که یه روزی واسم عزیز بودن لبخند

پ.ن4: بالاخره تصمیم گرفتم ولی امروز که پنجشنبه است فردا هم که تعطیله انشالله از شنبه خنده

پ.ن5: خدایا میشه یکم ازون اراده و پشتکار که به بعضی بنده هات دادی به منم بدی قول میدم سوء استفاده نکنم نیشخند

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٧ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

این روزا انقد درگیریات ذهنیم زیاده که واقعا نمیدونم چیکار کنم...

بچه ها من تو یه موقعیتی گیر افتادم که واقعا نمیدونم چیکار کنم دوباره بین دل و عقل درگیریه شدیدی اتفاق افتاده وقتی تو این موقعیتا قرار میگیرم تا برطرف شدن کامل معضل گوشه نشین میشم شاید باورتون نشه ولی توو این موقعیتا ارتباطاتم به حداقلترین حدش میرسه با صمیمیترین دوستم که هر روز تلفنی صحبت میکردیم دیگه باهاش تماس نمیگیرم یا اگه اون تماس بگیره زمان مکالمه انقد کمه که اصلا به چشم نمیاد. نمیتونم اس ام اس بازی کنم... سر کار آروم و کم حرف میشم و واقعا یه آدم دیگه میشم همشم به خاطر اینه که خودم باید مشکلمو حل کنم یعنی نمیتونم به بقیه بگم چه مرگمه ناراحت الان موقعیتی که پیش اومده در واقع نمیشه بگی یه مشکله نه اصلا مشکل نیست ولی یه موقعیتیه که کاملا نیاز به تصمیم گیریه من داره، رابطه ایه که یک طرفش منم.فعلا یک ماهی میشه که ذهنم درگیرشه... دیشب به حرف عقلم گوش دادم و یه تصمیم گرفتم ولی از عقلم بدم میاد...خیلی بدم میاد... همیشه باعث میشه که دلمو نادیده بگیرم... گریه

پ.ن: دیشب یهو تصمیم گرفتم که درس بخونم کلا یک ساعت سر کتاب بودم که ازون یکساعت فک کنم 45 دقیقه اش داشتم فکر میکردمنیشخند

پ.ن2: ممنون که هستید و ممنون که منو تحمل میکنید زبان ماچ

پ.ن3: راستی خواستم بگم هیچی تو این دنیا قشنگتر از این نیست که یه شعر واسه آدم نوشته شده باشه واسه خود خودش... بعد از پارسا که اینجا واسمون سنگ تموم میذاره بالاخره تو این دنیا یه نفرم پیدا شد که واسه من شعر بگه چشمک همین کاراشه که تصمیم گیریو سخت میکنه

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢۸ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

ای بابا داره ساعت دو میشه و من همچنان بیدارم یه مدت عادت کرده بودم 12 بخوابما زبان

تا بیدارم یه چیزی تعریف کنم: پسر همکارم هفت سالشه اومده بود پیشم (هر وقت میاد اداره همش تو اتاق منه کلی باهم حرف میزنیم) بعد گفت خاله بیا کنارم وایسا ببینم قدم چقد بلند شده بعد من وایسادم کنارش هی تکون میخوردم یهو گفت خاله مث آدم وایسا نیشخند منو میگی دلمو گرفته بودم از خنده یه گاز محکم از لپش گرفتم نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

عشق چیزی بسیار خاص است زیرا وقتی شکست می‌خورد قدرت آسیب زدن به ما را دارد. نباید این شکست را به خودتان بگیرید. هر روز روابط بسیاری با شکست مواجه می‌شوند و این به آن معنی نیست که دیگر عشقی وجود نخواهد داشت. دلیل آن هر چه که باشد، اینکه یاد بگیرید چطور کسی که خیلی دوست داشته‌اید را فراموش کنید کار بسیار سختی است و نیازمند گذشت زمان است. خوشبختانه، خیلی‌ها این کار را انجام داده‌ و با موفقیت روبه‌رو شده‌اند. ما روش آن را به شما آموزش می‌دهیم.
مراحل

بخش اول: تغییر دیدگاهتان
۱. بفهمید که هنوز ممکن است این فرد را دوست داشته باشید. اگر تصور می‌کنید نمی‌توانید فراموشش کنید، احتمالاً دلیلی دارد. شما اوقات فوق‌العاده‌ای را با هم گذرانده‌اید و بخش مهمی از قلبتان را به او داده‌اید. حالا که تصمیم گرفته‌اید فراموشش کنید، دیگر به آن فرد طوری که دوست دارید باشد نگاه نکنید و سعی کنید خودِ واقعی‌اش را ببینید.

• اگر به شما دروغ می‌گوید یا فریبتان می‌دهد و یا احساسش نسبت به شما عوض شده است باید بفهمید که این رابطه اصلاً رابطه سالمی برای شما به حساب نمی‌آید. ممکن است برایتان سوءتفاهم شود یا عصبانی شوید. فراموش کردن این فرد ممکن است خیلی سخت باشد اما به این معنی نیست که نمی توانید فراموشش کرده و زندگی‌تان را پیش ببرید.

• همچنین درک کنید که فراموش کردن به این معنی نیست که دیگر نمی‌توانید آن فرد را دوست داشته باشید. فقط به این معنی است که عشق شما به او تغییر کرده است. هنوز می‌توانید او را ببینید، بهترین آرزوها را برایش داشته باشید و دعا کنید که خوشبخت شود. فراموش کردن به این معنی نیست که باید به طور کل نادیده‌اش بگیرید؛ یعنی باید بیشتر به فکر خودتان باشید.

• به خودتان باور داشته باشید. شما چیزهای زیادی دارید. عشق یعنی فهمیدن بیشتر درمورد خودتان از طریق دیگران. با تجربه عشق‌های بیشتر، اطلاعات بیشتری درمورد خودتان به دست می‌آورید. اگر خودتان، خودتان را باور نداشته باشید، عشق بعدی‌تان چطور می‌تواند باورتان کند؟
۲. درک کنید که آدم‌های دیگری هم هستند--فقط شما نمی‌بینید. احتمالاً خیلی زیاد این فرد را دوست داشته‌اید که شما را به نقطه‌ای رسانده است که هیچ کس دیگری را در دنیا به جز او نمی‌بینید. فراموش کردن سخت‌ترین قسمت کار است و ممکن است زمان زیادی طول بکشد اما زندگی کوتاه‌تر از آن است که بخواهید آن را هدر دهید.

• همه ما دوست داریم در دنیای افسانه ای زندگی کنیم که در آن همه چیز دقیقاً طبق برنامه‌مان پیش می‌رود و هیچ سختی و مشکلی وجود ندارد، اما زندگی واقعی اینطور نیست. افراد زیادی هستد که قبل از این که با یک فرد خاص بمانند، در طول زندگی‌شان با آدم‌های زیادی رابطه عاشقانه برقرار می‌کنند. 

• سعی کنید خوش‌بین باشید. نیمه پر لیوان را ببینید. به جای اینکه فکر کنید، «من عشقم را از دست دادم»، فکر کنید «من الان مجردم!». به جای اینکه فکر کنید «کسی که خیلی وقت بود می‌شناختم را از دست دادم»، فکر کنید «حالا باید با آدمهای زیادی آشنا بشوم». خوش‌بین بودم کمکتان می‌کند زودتر فراموش کنید.
۳. بدانید که ممکن است شما بیشتر از مقداری که طرف‌مقابلتان دوستتان داشته، دوستش داشته‌اید. این مورد شاید سخت باشد زیرا به احتمال زیاد طرف مقابل نمی‌دانسته است که شما چقدر عاشقش بوده‌اید. اما اشکالی ندارد. این به آن معنی نیست که شما فردی دوست‌داشتنی، جذاب یا فریبنده نیستید. فقط به این معنی است که فرصت دیگری برایتان هست که کسی را پیدا کنید که درست همان اندازه که شما دوستش دارید، دوستتان بدارد.

• اگر تصورتان این است که شما بیشتر از طرف مقابلتان او را دوست داشته‌اید، از این بعنوان یک انگیزه استفاده کنید. فکر کنید: ترجیح می‌دهید با کسی باشید که کمتر از آن مقداری که دوستش دارید، دوستتان دارد یا به همان اندازه؟

• درگیر این ایده نشوید که «شاید کس بهتری را پیدا نکنم». نباید هیچوقت خودتان را اسیر کسی کنید که به دردتان نمی‌خورد. بیرون بروید، به استانداردهای خودتان باور داشته باشید و سعی کنید کسی که می‌خواهید را پیدا کنید.بهتر است مستقل و شاد باشید تا در رابطه با کسی که به فکرتان نیست.
۴. اگر احساستان را به کسی که عاشقش هستید گفته‌اید و هیچ جوابی دریافت نکرده‌اید، درک کنید که هیچ دلیلی برای ادامه آن وجود ندارد. فراموش کردن به نفعتان است. 

• با یک فرد بی‌طرف که چنین موقعیتی داشته است حرف بزنید. یکی از دوستان یا اعضای خانواده‌تان. اگر مجبور شدید پیش مشاور هم بروید. درمیان گذاشتن فکر و احساستان با یک فرد بی‌طرف سبک‌ترتان می‌کند و کمک می‌کند زودتر فراموش کنید.

• با درد به طرقی سازنده برخورد کنید. وانمود نکنید که غصه‌ای ندارید. راه‌های فرار خلاقانه‌ای پیدا کنید مثل هنر یا گفتگو تا دردتان را از طریق آن بیرون بریزید. سعی کنید بیشتر وقت‌ها به آن فکر نکنید زیرا فکر کردن مداوم به آن بدترش می‌کند.
۵. تصمیم بگیرید می‌خواهید همچنان دوست بمانید یا نه. به خودتان بستگی دارد. خیلی سخت است که دوستی یک عشق قدیمی را با استقلال تازه‌تان در کنار هم داشته باشید. بیشتر افراد تصور می‌کنند آسان‌تر است که یک دوستی دور با فردمقابل نگه دارید اما تصمیم با خودتان است.
بخش دوم: برگرداندن استقلال شخصی
۱. به مسافرت بروید. لازم نیست یک سفر رویایی باشد. مهم این است که فقط مناظر تازه ببینید و چیزی شما را مشغول نگه دارد. افراد زیادی باور دارند که تغییر محل موقتی باعث می‌شود ذهنتان را پاک کنید و به وضعیت عادی برگردید.

• با محلی‌ها معاشرت کنید. اگر قرار است همیشه خودتان تنها باشید چه فایده‌ای دارد که به محلی جدید بروید؟ با محلی‌ها معاشرت کنید، به داستان‌هایشان گوش دهید و خوش بگذرانید. 

• زمان‌هایی را به تنهایی بگذرانید. سعی کنید از استقلال کنونی‌تان شاد شوید. اگر نتوانید به تنهایی شاد باشید، چطور فردی که قرار است بعدها به زندگی‌تان بیاید می‌تواند با شما شاد شود؟
۲. به دوستان و خانواده تکیه کنید. دوستان و خانواده‌تان در هر شرایطی در دسترس شما هستند - از آنها استفاده کنید! وقتی احساس ناراحتی می‌کنید، با اعضای خانواده وقت بیشتری را بگذرانید یا با دوستانتان قرار گذاشته و بیرون بروید. دوستان و خانواده‌تان درست به همان اندازه یک شریک عاشقانه دوستتان دارند اما به طریقی متفاوت.

• برای اتفاقاتی که می‌افتد به نزدیک‌ترین دوستتان پناه ببرید. اگر آمادگی شنیدن نصیحت دارید، از دوستتان بخواهید این کار را بکند. بهترین دوست شما از دیدی شما را می‌بیند که خودتان نمی‌توانید و دیدگاهی واقعاً تازه به شما خواهد داد. دوست نزدیک شما هر کاری هم که نتواند بکند، فرصتی برای بیرون ریختن حرف‌های دلتان در اختیار شما قرار می‌دهد و باعث می‌شود فکر کنید ارزشمندید.
۳. همه یادگاری‌های رابطه قبلی را از دیدرس خود دور کنید. شاید خیلی جالب به نظر نرسد اما لازم و ضروری است. فراموش کردن یک عشق قبلی مستلزم این است که در آینده زندگی کنید نه گذشته. همه عکس‌ها، یادداشت‌ها، فیلم‌ها، هدیه‌ها و هر چیز دیگری که به او مربوط می‌شود را جمع کرده و در جایی دور از دسترس و دیدتان بگذارید. کار ناراحت‌کننده‌ای است اما روحیه‌تان را بهتر خواهد کرد.

• به خاطر داشته باشید که برداشتن و دور کردن به معنی از بین بردن نیست. ممکن است دوست داشته باشید که همه یادگاری‌هایتان را نگه دارید، درست همانطور که ممکن است نخواهید آن فرد را به طور کل فراموش کنید. شاید دلتان بخواهد وقتی به کل رابطه را پشت سر گذاشتید، نگاهی به آن یادگاری‌ها بیندازید.
۴. همانطور که غصه می‌خورید، حتماً خودتان را خالی کنید. خیلی‌ها تصمیم می‌گیرند همه احساساتشان را جایی بنویسند. وقتی حوصله‌اش را داشتید، یک تکه کاغذ بردارید و افکارتان را روی آن یادداشت کنید. با این روش وقتی توانستید به خوبی رابطه را پشت سر بگذارید، با خواندن آن نوشته‌ها خواهید فهمید که چقدر قوی بوده‌اید که توانستید آن را فراموش کنید.

• چه حسی دارید؟ پنج سال پیش اگر در چنین موقعیتی می‌بودید چه حسی داشتید؟ پنج سال دیگر در چنین شرایطی چه حسی خواهید داشت؟ به این فکر کنید که آن رابطه چه معنا و مفهومی برایتان داشته است.

• فقط از طریق نوشتن نیست که می‌توانید خودتان را تخلیه کنید. نقاشی، طراحی، رقص، ساخت و ساز و دویدن راه‌های عالی دیگری برای آن هستند. هر چه که باشد، باید از ته قلبتان باشد و چیزی که از آن به دست آید، فوق‌العاده خواهد بود.
۵. از جسمتان خوب مراقبت کنید. به طور مرتب ورزش کنید. اگر آنقدر از بر هم خوردن عشقتان غصه می‌خورید که تصور می‌کنید به جسمتان آسیب می‌زند، حتماً با یک مشاور صحبت کنید.
۶. وقتی آماده بودید، دوباره در جستجوی عشق باشید. این فرایند ممکن است ماه‌ها طول بکشد یک حتی یک سال. اگر هنوز آماده نیستید، خودتان را مجبور نکنید؛ نه برای خودتان و نه آن فرد جدید منصفانه نیست. بدانید که آدم‌های زیاد دیگری هم هستند که اگر به آنها فرصت دهید، برایتان احترام و ارزش قائلند. 

• خیلی‌ها تصور می‌کنند که اگر وارد رابطه‌های سرسری شوند کمک می‌کند که زودتر فراموش کنند. اگر تصمیم به این کار گرفتید، حتماً این کار را به دلایل درست انجام دهید: اینکه مثلاً به دنبال محبت هستید، دیدن آدم‌های جدید برایتان جالب است و … دقت کنید که برای جلب حسادت فرد قبلی هیچوقت وارد چنین رابطه‌هایی نشوید چون ارزشش را ندارد.

• از اشتباهاتتان درس بگیرید. وقتی دنبال فرد جدیدی هستید که عشقتان را با او سهیم شوید، با انجام اشتباهات قبلی یک دل‌شکستگی دیگر را رقم نزنید. اشتباهات و تقصیراتتان در رابطه قبلی را پیدا کرده و سهی کنید دیگر آنها را تکرار نکنید. 

• خودتان باشید. مهم نیست که با چه کسی آشنا شوید، فقط باید خودتان باشید. برای اینکه کسی دوستتان داشته باشد، باید خود واقعی‌تان را به او نشان دهید. آنها باید بپذیرند که اشتباهاتشان را بپذیرند، آنها را برای پارتنر جدیدشان عنوان کنند و بدانند که پارتنرشان هم آنها را قبول می‌کند.
نکات

• کسی که شما برایش فقط یک گزینه هستید را به اولویت زندگی‌تان تبدیل نکنید.

• وقتتان را برای کسی که با شما وقت نمی‌گذراند تلف نکنید.

• اگر احساس عصبانیت و افسردگی دارید، سعی نکنید انتقام بگیرید، فقط درمورد آن با یکی از دوستانتان حرف بزنید. هیچکس ارزش اینهمه ناراحتی و غصه شما را ندارد.

• یادتان باشد که بالاخره فراموشش خواهید کرد اما باید از کارهایی که شما را یاد او می‌اندازد دست بکشید. زندگی بسیار کوتاه است و نباید خودتان را نگران این کنید. تا می‌توانید از آن استفاده کنید.

• اشکالی ندارد که بعد از آن احساس ناراحتی و تنهایی کنید، فقط مطمئن شوید که نگذارید خیلی اذیتتان کند. گاهی‌اوقات احساس ناراحتی و گریه باعث می‌شود حالتان بهتر شود.

• زمان بهترین دارو است.

• به جای اینکه بخواهید فردی خاص دوباره وارد زندگی‌تان شود، عشق و خوشبختی بخواهید.

• تلفنتان را عوض کنید تا مدام پیام‌های قبلی‌تان را چک نکنید.

• فراموش کردن خیلی سخت است اما اصلاً دلیلی ندارد که بگذارید آسیب ببینید و یا با شما بدرفتاری شود. شما لایق بهترین‌ها هستید!
نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

آدم تو کار بعضی ازین بنده های خدا میمونه ها: پارسال با یه پسره تو یه مأموریت با هم بودیم کلی هم بچه باحالی بود بعد از مأموریتم گهگاهی میومد سرکارم و حتی گاهی پیام میداد. بعد من فروردین بود که خطمو عوض کردم دیگه شمارمو ندادم تا اینکه چند وقته پیش اومد و سر یه موضوعی شمارمو گرفت و گاهی پیام میداد تا بعد پریشب یکم پیام داد منم جوابشو میدادم یهو وسط پیاما گفت اصن باهان قهرم و ازین حرفا ابرو متفکر خب برادر من، من با تو چه نسبتی دارم آخه؟؟؟ اصن من پیام هم که میدادم همش جنبه ی کاری و این چیزا داشت خب این چه ربطی داشت عاخه؟؟؟متفکر و این جانب دیگه جواب ندادم ولی واسم جالب بود از یه طرف خندم میگیره از یه طرف ناراحت میشم. اصن خسته شدم از بس همه رو باجنبه دیدم قانونمو عوض میکنم همه بی جنبه ان مگه اینکه خلافش ثابت بشه... والاااا

پ.ن: اصن هیچکی اون نمیشه. کاشکی میشد برگرده. خب چیکار کنم دوسش دارم ناراحت

پ.ن 1: بیخیال زندگی همینه، دقیقا همینه پس بیخیال همه چیزایی که نداری و همه چیزایی که یه روزی داشتی و از دستشون دادی

پ.ن 2: اگه کسیو دوس دارین رهاش نکنین ، نزارین بره ، بگیرین بندازینش تو زیرزمین انقد با کمربند بزنینش و سیاهش کنید تا اعتراف کنه عاشقتونه !!!
خودم میدونم زیادی رمانتیکم ولی باور کنید اصن دسته خودم نیست ! نیشخند

پ.ن 3: دلم گرفته بود ولی همینطوری که پ ن ها زیاد میشه حالم داره بهتر میشه نیشخند خداییش بعضی وقتا به خودم افتخار میکنم که سریع تغییر حال میدم نیشخند

پ.ن 4: الان کاملا خوبم قرصامو هم که بخورم دیگه عالی میشم نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۳٠ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

بالاخره بعد از مدتها قسمت شد و من به یه سفر تک نفره رفتم نیشخند اصن هیچ حسی بالاتر ازین نیست که تنهایی جایی بری. یادتونه گفته بودم دوستم ازم خواسته برم یزد پیشش اونجا نشد  برم ولی یکی دیگه از دوستام که تهران دانشجوئه گفت بیا تهران و من هم که دیدم تعطیلاتب در پیش روئه قبول کردم چشمک البته از چند وقت قبل پیشنهاد داده بود ولی سه شنبه زنگ زد گفت این چند روز بیا و منم قبول کردم خلاصه همون سه شنبه شب حرکت کردم نیشخند اصن عاشق این تصمیمهای ضرب الاجلیمم خلاصه بنده 6 صبح تهران بودم خلاصه رفتیم خوابگاه و بعد دیگه زدیم بیرون. همین امروز صبح ساعت 5 رسیدم و بعد از دوش گرفتم اومدن سر کار. الان چشمام به زور باز میشه هرچی کارم بود امروز ریختن رو سرم که جبران دیروز که نبودم بشه  گریه ولی واقعا این چند روز انقد خوش گذشت که واسه چند هفته کیفوره کیفورم نیشخند از جمله جاهایی که رفتیم کاخ گلستان، بازار بزرگ، پارک ارم (جاتون خالی رفتیم ترن هوایی و رنجر و کلی جیغ زدیم نیشخند) دربند، پارک لاله و ... بود یه روزشم رفتیم کرج خونه یکی از اقوام زبان

 

پ.ن: هیچی لذتبخشتر از کنار دوستان بودن نیست لبخند

پ.ن2: قلیون هم کشیدیم حتی جاتون خالی نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢۸ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

امروز یه سوتی دادم ولی شما به روتون نیارید نیشخند

قضیه ازین قرار بود که ما باید مشخصاتمون را در یک سامانه که متصل میشه به تهران وارد میکردیم بعد یکی از همکاران من دیروز اومد و خواست که با سیستم من اینکارو انجام بده و سامانه رو باز کرد و هی از من میپرسید حالا اینجاشو چی بنویسم حالا اونجاشو چی بنویسم و منم راهنماییش میکردم. بعد رسید سر مهارتهای کامپیوتری گفت نام نرم افزار را چی بزنم بعد من با اعتماد به نفس کامل گفتم بزن ADSL حال منظورمان همان ICDL خودمان بود ولی بنده نمیدونم چرا همیشه این دوتارو فقط با یک نام میگم و آن هم ADSl است خلاصه این بیچاره هم ازونجایی که به من اعتماد کامل داشت اصن دقت نکرد که این اشتباهه خلاصه اینارو ذخیره کرد و حتی تایید نهایی رو هم زد. امروز من همینطور مشغول انجام کارهام بودم که یهو چشمم به کلمه ICDL افتاد و بدون در نظر گرفتن اینکه آنجا محل کار است یک فریاد بلند از سر استیصال برآوردم و با صدایی ناخوشایند همکارمو صدا کردم که خره ضایع شدیم رفت نیشخند بنده خدا مونده بود که چی شده و من براش توضیح دادم  گفت سریع برو تو سامانه شاید هنوز راهی برای جبران گنده کاری باشه و خلاصه ما سامانه رو باز کردیم و خوشبختانه دیدیم که از طریق تهران هنوز تایید نشده بود و ما تونستیم ویرایش کنیم. این بود انشای من نیشخند

پ.ن: کل روز داشتم به این فک میکردم اگه تهران اینو دیده باشن با خودشون چی میگن حتما میگن کی اینارو استخدام کرده آخه خندهخنده

پ.ن2: به جون خودم بچه ها فک نکنید من این چیزارو بلد نیستما ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا اینطوری میشم خودشنو بلدما اسماشونو جابه جا میگم فقطنیشخند فک کنم اون ساعت قرصامو نخورده بودم نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

دلت را خانه ی ما کن

پول برق و آب و تلفنش با من نیشخند

 

پ.ن: اصن من با این همه استعداد حروم شدم نیشخند

پ.ن1: امروز یاد یه خاطره ای افتادم بذارید تا سرم خلوته واستون تعریف کنم: چند سال پیش بود یکی از دوستام چتی با یه پسره آشنا شده بود بعد از یه مدتی که تلفنی با هم حرف زدم قرار گذاشته بودن که همدیگه رو ببینن خلاصه این دوست من که دفعه ی اولش بود میخواست بره سر قرار کلی استرس داشت و به من گفت من خیلی میترسم تنها برم میترسم منو بدزده نیشخند (قیافه من بعد از شنیدن این حرف خیلی دیدنی بود جاتون خالی نیشخند) بعد گفت تو و محبوب که یکی دیگه از دوستامون بود هم بیاید و از دور و به صورت نامحسوس هوای منو داشته باشید مام فردین بازیمون گل کرد گفتیم باشع. خلاصه روز موعود فرا رسید البته فک کنم7/5 بود که ما رفتیم و نزدیک 8 بود که پسره اومد و متاسفانه دقیقا از همونجایی که ما وایساده بودیم رد شد ( پس اولین حدس ما از محل عبور اشتباه از آب در اومد نیشخند) خلاصه یه نیم ساعتی که ما دنبال اینا بودیم یهو دیدیم غیبشون زد یه چند دقیقه ای ما دنبال نامبرده ها گشتیم ولی انگار دو قطه آب شده بودن و در زمین فرو رفته بودن. (آهان راستی اینم بگم که من چند روز قبل از این ماجرا یه سویی شرت صورتی خیلی ناز خریده بودم و ازونجایی که عاشقش بودم کلی هم باهاش عکس گرفته بودم و همون روز هم پوشیده بودم ) خلاصه بعد از تلاشهای نافرجام برای یافتن مفقود شدگان ما به این نتیجه رسیدیم که تنها راه تماس گرفتنه خلاصه ما تماس گرفتیم و دوستم که نمیتونست بگه کجاست که یعنی تابلو نشه گفت به زودی میام خلاصه بعد از چند دقیقه دوستم اومد و به ما گفت خاک بر سرتون آبرومو بردید طرف فهمید شما دنبالمونید و ما همینطور دهانمان باز بود که ما که خیلی نامحسوس بودیم چطور آبروی شما را بردیم عاخه و دوستم تعریف کرد که زمانی که من بهش زنگ زده بودم دوستم یکی از عکسای منو با سویی شرت جدید برای اسمم گذاشته که وقتی من زنگ زدم اون عکس روی صفحه ی گوشی نقش بسته و پسره ابتدا با تعجب نگاه کرده و گفته این کیه و وقتی دوستم گفته که این دوستمه طرف گفته اینو که من همین چند لحظه پیش دیدم دوستاتو آوردی که چی بشه و ازین حرفا که تو به من اعتماد نداری و این چیزا و ما تا خود صبح به این موضوع خندیدیم. و اینگونه بود که یک سویی شرت زیبا باعث شد یک عشق زیبا نافرجام بمونه نیشخند

پ.ن2: خیلی طولانی شد وقتی شروع کردم به تایپ کردن فک نمیکردم انقد زیاد بشه نیشخند ببخشید دیگه زبان

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

انسان ها مانند دوچرخه می باشند....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نمیدونم شایدم نباشن اما وظیفه خودم دونستم پست بزارم براتون
نیشخند

 

پ.ن1: وااااااااااااااااااااااااای نمیدونید این چند روز چه بلایی سرم اومد نیشخند یه کاری به من سپرده بودن قرار بود تا دیروز تحویل بدم یعنی این چند روز از صبح تا ساعت 12 شب گیر بودم و خلاصه امروز دیگه به لطف حق تموم شد خدا کنه عواقب بدی نداشته باشه نیشخند

پ.ن2: چقد زود شب میشههههه گریه

پ.ن3: امروز رفتم کلاس صخره نوردی ثبت نام کردم مامانم میگه میدونم اینم یکماه بیشتر نمیری میگم مادر من خودمم میدونم ولی لازم نیست هی به روم بیارید خب، اینجوری که میگید مجبورم واسه اینکه حرف شما رو زمین نندازم یکماه بیشتر نرم نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٥ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

Design By : nightSelect.com