اینجا که رسیدی نکن احساس غریبی

نمیدونم چرا چشمام انقدر به نور مانیتور حساس شده، بیشتر از یک ساعت نمیتونم بشینم، میسوزههههههههههههگریه

 

پ.ن 1: اصن با همتون قهرمنگران (دلم واسه گفتن این جمله خیلی تنگ شده بود، میخواستم یه جا خرجش کنم که اینجا دیگه پا دادنیشخند)

پ.ن 2: قهقهه حیف که نمیتونم به شما بگم این چیزی که یه دفعه اومد تو ذهنم وگرنه شما هم کلی میخندیدقهقهه

پ.ن: صرفا جهت ابراز وجوداز خود راضی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

اگه کنترلت رو از دست دادی ، هیچ نگران نباش ، برو یکی دیگه بخر

 

پ.ن 1: خو راس میگه دیگهنیشخند

پ.ن 2: فقط یه زن ایرانی میتونه به شوهرش بگه : من پنج دقیقه میرم خونه فلانی ، هر نیم ساعت یک بار غذا رو هم بزن …خنده

پ.ن 3: دیگه ندارم خووووووو

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

این هفته بالاخره با همه ی سختیاش گذشتآخ الان میتونم یه نفس راحت بکشم هرچند نتیجه ی کار این هفته اوایل هفته ی بعد مشخص میشه ولی همین که تموم شد خیلی خوشحالملبخند

 

پ.ن: یه دوست دارم خیلی باحاله تا حالا هیچ دوس پسری هم نداشته امروز میگه انقدر دلم میخواست با یکی دوس بودم بعد خیلی دوسش داشتم بعد شکست عشقی میخوردم، گفتم خدا باید مارو ول کنه تو یکیو اساسی شفا بدهنیشخند

پ.ن: رمز موفقیت یک غضنفر:

157954647866541579872158876932154498764121954567875216557688542468776432468876987634165796876654554376

878651546579764324987974649687976563579879747988+87

حالا اگه تونستی تو هم موفق شونیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

ترس من از مردن و رفتن به آن دنیا


و دیدن دوباره ی آدمهای این دنیاست ...

 

پ.ن: حسین پناهی

پ.ن: این روزا دارم زیر فشار بعضی کارها، بعضی مسئولیتها و بعضی حرفها له میشم

پ.ن: بعضی آدما را خیلی دیر میشناسی و بعضی آدما رو هیچوقت نمیشناسی و وقتی ضربه میخوری که فک کنی آدما با اون صداقتی باهات برخورد میکنن که تو با اونا، وقتی میفهمی اشتباه کردی که شاید دیگه خیلی دیر باشه خیلی...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

تا حالا شده دلتون واسه سال اول ابتدایی تنگ بشه، یا اون روزی که می خواستن بهتون واکسن بزنن، یه سری از بچه ها گریه میکردن یه سری فرار می کردن یه سری با جرات میرفتن جلو میگفتن اول به من بزنید و یه سری بیخیال منتظر بودن تا نوبتشون بشه؟ تا حالا شده دلتون واسه کلاس چهارم دبستان تنگ بشه یا اونروزی که فرداش میخواستن ببرنتون اردو و تو دقیقا روز قبلش تو مدرسه حالت بد شد و مجبور شدی قید اردو را بزنی و دوستت هم به خاطر تو قید اردو رو زد و فرداش اومد پیش تو که تنها نباشی؟ تا حالا شده دلت واسه معلم کلاس پنجم دبستان تنگ بشه که از کلاس اول دبستان به تو میگفت کی میشه یه روز شاگرد خودم بشی، تا حالا شده دلت واسه دوستیای دوران راهنمایی تنگ بشه که وقتی با هم قهر میکردید نامه نگاریا وسط کلاس شروع میشد، تا حالا شده دلت واسه اونروزی تنگ بشه که همکلاسیت یه هدیه بهت بده و تو وسط آزمایشگاه بازش کنی بعد معلم ببینه فک کنه دوس پسرت واست فرستاده و ازت بگیردش و وقتی نامه ی همراهشو میخونه کلی ضایع بشه و تو با دوستت کلی بخندی؟؟؟ تا حالا شده دلت واسه دبیر فیزیکت که کچل بود و تو روز معلم بهش یه ژل دادی واسه موهای نداشتش، تنگ بشه؟؟؟ تا حالا شده دلت واسه همکلاسی پسر دوران دانشگاهت تنگ بشه که همیشه با هم کل کل میکردید و خیلی علاقه داشت که تو چادر بپوشی و با بقیه پسرای دانشگاه حتی سلامم نکنی؟؟؟ دلت تنگ بشه واسه اونروزی که تو میان ترم نخونده بودی و وقتی رفتی سر کلاس گفتی من نخوندم بچه ها نمیشه تاریخشو یه جوری عوض کنیم و استاد وقتی اومد گفت برید تو سالن واسه امتحان نصف بیشتر بچه ها گفتن ما میان ترم نمیدیم و استاد تهدید کرد که نمرتون از 18 حساب میشه ولی بازم حاضر نشدن امتحان بدن ( سر دستشون همون پسره بود،  واقعا دمش گرم) آخ که امروز دلم واسه همه اینا و خیلی آدما و خاطره های دیگه تنگ شده

 

پ.ن1: امروز تا بعد از ظهر وقت سر خاروندن نداشتم وقتی از سر کار بر میگشتم نمیدونم چی شد که  یه دفعه همه ی زندگیم و خاطره هاش تو ذهنم اومدخنثی

پ.ن2: با مرورشون هم دلتنگ شدم و هم خوشحال، خوشحال از اینکه دوستای خوبی تو هر دوره ای داشتم و کلا زندگی خوبی داشتم، لبخند

پ.ن3: فقط مرور 2 سال قبل واسم سخته، خوبه که گذشتلبخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

در نـگاهـت چـیزیـست کـــه نمیدانم چیست

مثلِ بویِ نمِ بعد از باران

مثلِ آرامشِـ بعد از یک درد

مثلِ پیدا شدنِ واژه یک شعرِ بلندِ ناقص...

...من به آن محتاجم...!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

امروز من اینطوری گذشت:

اول اینکه از اونجایی که من عادت ندارم غذا را به موقع بخورم یعنی ناهارمو ساعت 4 میخورم که دیگه شام نخورم (حال ندارم دو وعده بخورم خب) دیروز ساعت 12 ناهار خوردم و ناهار خوردن ما همانا و تعجب کردن معده همان و عکس العمل نشان دادنش همان، همینجوری معدم درد میکرد که آقای رئیس اومدن و گفتن فلان بسته اینجاست؟ گفتم نه اینجا نیست، بعد یه نگاهی کرد و دیدش و گفت اینکه اینجاست و بنده با کمال خونسردی گفتم اُه، آره برو بردش دار، قیافه ی رئیسمون دقیقا اینجوری شده بودتعجب بعد یه لحظه یادم افتاد دارم با کی حرف میزنم گفتم ببخشید و رفتم آوردمش.(من تو اوج درد هیچکسو نمیشناسمناراحت) بعد داشتیم میومدم خونه که یه لحظه در جا میخکوب شدم میدونید چرا؟ چون داشتم از جلوی یه ساختمون نیمه کار که داشتن کار میکردن رد میشدم از طبقه آخرش یه چیز گنده ی آهنی یه دفعه افتاد جلو یعنی فقط 10 میلی متر با من فاصله داشت 2 ثانیه زودتر رسیده بودم مغزم متلاشی شده بود (خدا خیلی دوستون داشت که منو دوباره به شما دادنیشخند)

 

پ.ن: خب این فقط تا ظهرش بود بقیه شو حال ندارم بگماوهنیشخند

پ.ن: این هفته مسئولیت سختی به گردنمه واسم دعا کنیدقلب

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

میشه عاشق بود و عمری از جدا شدن نترسید؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

کاش همیشه روز زن بود، نمیدونید اینجا چه خبرههههههنیشخندهورااز خود راضیخوشمزه دلتون بسوووووووووووووووووووووووووووزهدلقک

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

میخواستم واسه روز مادر یه متن قشنگ بنویسم ولی هرچی فکر کردم چیزی که بتونه مهربانی و عظمتشو بیان کنه پیدا نکردم، فقط میخوام بهش بگم عاشقشمماچ

روزت مبارک مامانیماچ

 


و خداوند زن را آفرید تا هیچ مردی به مرگ طبیعی نمیردشیطان

روز زن بر همتون مبارکنیشخند



پ.ن: میگم نمیخوای روزمونو تبریک بگی؟؟؟ میگه هنوز که روز تو نشدهگریه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

میگن اعتیاد خیلی بده، ولی من 2 سالی میشه معتاد شدم، اعتیاد به اینکه هرچی آزمونه شرکت کنم بدون اینکه یه کلمه بخونم، الان تا یک ماه نشئم ، کاش زود یه آزمونه دیگه بیادنیشخند فرقی نمیکنه چی باشه، استخدامی، کنکور هرچی میخواد باشه باشه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

2، 3 روزی زندگی کردم جای همتون خالیلبخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

یه همکاری داریم، وقتی من میخندم میگه چته امروز؟ وقتی ناراحتم میگه چته امروز؟ وقتی عصبانیم میگه چته امروز؟ وقتی خنثام میگه چته امروز؟ وقتی کم حرف میزنم وقتی زیاد حرف میزنم میگه چته امروز؟ تازه فک کنید فقط از خودم نمیپرسه، میره به از بقیه هم میپرسه این امروز چشهابرو

پ.ن: آدم بعضی وقتا تو کار این آدما میمونهنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

بعضیا اگه میدونستن که بعضیای دیگه چقدر دلشون واسه اون بعضیا تنگ میشه اینقدر دیر به دیر نمیومدن

 

گیرنده: مخاطب خاص

 

پ.ن: چیه؟؟؟ یعنی به من نمیاد مخاطب خاص داشته باشم؟نیشخند حیف که خودش نمیدونه چقدر دلم واسش تنگ شده

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

رفتم دنبال یه کار اداری، وقتی برگشتم میگه شیری یا روباه؟؟؟ میگم مگه خر چِشه؟؟یول

 

پ.ن1: اسکولمون کردن به خدامتفکر

پ.ن2: والا با این نوناشونافسوس

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

Design By : nightSelect.com